امروز بعد از 2 سال دیدم که وبلاگ قیدیمیم ( LOVESTREET) هنوز پا بر جاست
این متن رو در سال 82 نوشته بودم حالا دوباره اینجا می نویسم تا .....
آهاي كودك آن سوي خيابان
آي كودك آن سوي خيابان كه در تنهايي كوچه و سرماي زمونه ، به ميان تاريك و روشن آينده پا مي گزاري و تكه ناني را سق مي زني …..
خوشا به حالت
نمي دانم آيا به آينده مي انديشي يا نه
نمي دانم خانه داري؟ ، مادر داري ؟ ، پدر داري ؟ يا نه
نمي دانم از كسي ، چيزي يا وقتي مي هراسي يا نه
شايد اكنون كه من مي بينمت فقط به فكر خوردن تكه نان خويش ورساندن خود به خانه ايي !
من به تو قبطه مي خورم
به اين كه مي داني الان بايد چه كني حسرت مي خورم
به آنكه بي خبر از تاريك و روشن كوچه و اتفاقهاي افتاده و نيفتاده در تاريكي انتهاي آن ، با شجاعت جلو مي روي ، حسرت مي خورم .
خوشا به حالت !
آهاي كودك آن سوي خيابان
تازياد دور نشده ايي به من بگو تا بحال دلت كتك خورده است ؟
تا بحال غير از خدا ، كتكهاي سنگين پدر ويا شايد سگهاي ولگرد ، از چيزي ديگري هم ترسيده ايي؟
تا به حال در انديشه ي فرداهاي به چندان دور خود ، ميان آسمان و زمين مانده ايي ؟
تا به حال دلت براي دستهاي سنگين وزبر پدر تنگ شده است ؟
عجب دنيايي داري !!
خوشا به حالت !!!
به روياهاي تو ،
به اينكه صبح را به اضطراب تنبيه معلم از خواب بلند مي شوي و زمان مدرسه را به اميد بازي هاي كودكانه ي زنگهاي تفريح مي گذراني ،
حسرت مي خورم
آي كودك آنسوي خيابان !!!!!
كاش مي توانستيم جايمان را با هم عوض كنيم و من
باز در لحظه لحظه هاي زندگي تو ، گذشته ي خود را بگذرا
نم و سر انجام به همين نقطه از زندگي برسم كه ايستاده ام و به تو كه آنسوي
خيابان هستي نگاه كنم و حسرت بخورم .
سخن كوتاه
از آن سوي خيابان برايم بگو …
حواست كجاست ؟
حشره زير پاي تو نيز به سمت خانه ي خويش مي رود . مراقب باش تامثل روزگار كه ما را زير پاي خود له كرده است ، له اش نكني !!!
آي كودك آن سوي خيابان
تا به حال اميد در تو مرده است ؟
تا به حال شده است كاري را به خاطر كسي انجام دهي اما او براي تو و كارت ارزشي قائل نشود ؟
با توام كودك آن سوي خيابان
خنده هايت مرا در زمان به عقب مي برد
جايي كه ايستاده ايي را خوب به خاطر بسپار همانطور كه من به خاطر سپرده ام .
همان جا كه اكنون تو ايستاده ايي ، روزها قبل ، ماهها يا شايد سالها قبل كس ديگري ايستاده بود و همچون تومي خنديد . اميدوار كننده مي خنديد .
دل من با هر خنده ي او ، همچون تمام وجودم ، مي لرزيد . روزها ازپشت كوهها بيرون آمدند و در پشت ديگر كوهها فرو رفتند ولي او باز هم مي خنديد .
آري كودك خسته ي آن سوي خيابان
تو همانجا ايستاده ايي كه روزي دلم در گرو صاحب آن جا بسيار مي تپيد .
او آن سو مي خنديد ومن اين سو روياهايم را با او مي ساختم .
با خنده هايش مرا به رويا برد و من در رويا ديدم كه به سوي او مي روم و او باز مي خندد .
تا ميانه هاي را ه رفتم و او همچنان ايستاده بود .
صداي مهيب برخورد ماشينهاي سرد و بي روح زندگي با خودم مرا از رويا بيرون آورد .
او همچنان آن طرف بود .
او مي خنديد ولي خنده هايش اميد بخش نبود .
بلكه از ته دل به من و افكارم مي خنديد .
او به من خنديد و با ديگري رفت !!!!!!!
آي كودك آن سوي خيابان براي همين مي پرسم آيا دلت كتك خورده است ؟
خوشا به حالت . به هيچ كدام از اين حرفها فكر نمي كني !
آي كودك آن سوي خيابان
اين را به تو نيز مي گويم
كسي باز مي خندد . ولي اين بار او نيز مي خواهد به اين سوي خيابان بياد .
مي خندد و مي آيد .
من به ميان خيابان آمده ام ولي نه از آمدن او و نه حركت ماشين ها نمي توانم جلوگيري كنم .
تو نمي داني بايد چكنم ؟
كاش تو كودك نبودي و مرا راهنمايي مي كردي !
مي ترسم
از تصادف او با بدي هاي زمانه مي ترسم !
خودم وسط اين خيابا ن مانده ام ولي براي او مي ترسم .
حيف از او ….
كاش خيابانها پر از پلهاي عابر پياده بود
نمي خواهم بروي دستانم پر پر شود .
سخن كوتاه
چقدر را حتي
به خانه ات برو و هيچ وقت از تاريكي هاي انتهاي كوچه نترس !
اگر در باغچه ي خانه ي تان گل سرخ داريد ، يك دانه به ياد دل من و او بچين . از سرماي زمستان برهانش و در آب قرار بده .
هر روز آنرا بو كن تا شايد به اين اميد كه كسي هر روز به او سر مي زند ، زنده بماند و زمستان را بگذراند .
شايد من توان اين را هم نداشته باشم .
آي كودك آن سوي خيابان
خوش باشي .
به سلامت

|
+| نوشته شده توسط
س.م . ت در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
|