تبليغاتX
یک سبد آشفتگی ناب
غریبه و غربت
 غریبانه هفدهم (اندکی صبر ....)
سلام
کم کم داره به زمان مجلس نزدیک میشه
طبق معمول همه ما ایرانی ها
کارا همینجور داره به هم گره می خوره
ما همیشه از پست استفاده می کردیم و راضی بودیم اما همین بار باید این بلا سر مون بیاد
از 1387/4/4 کارتها رو پست کردم ولی تا امروز نرسیده
تازه بماند که کارای شرکت هم توی این مدت داره به هم می پپیچه
بازم دمه این دوستا گرم
خیلیاشون زنگ زدن که اگر کاری داری ما رو خبر کن یا ....
تازه با اینکه همشون از من دورن یا سر بازن یا ...
خدا به داد ما برسه
برا مون دعا کنین این مجلس عروسی از صد تا مردن بد تره

|+| نوشته شده توسط س.م . ت در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387  |
 غریبانه شانزدهم ( فکر نون باش که خربزه آبه )
سلام
ببخشید دیر آپ شدم
این روزا بد جوری در گیر پیدا کردن خونه و جابجایی و کارای مراسم عروسی هستم
نفسم بد جوری بند اومده
لازمه از دوست خوبم مجتبی نوریان که توی ایم مدت به فکرم بوده و همچنین جواد نخعی که همیشه زحمت کارای چاپی من روی دوششه و همچنین مدیر خوبم جناب آقای توکلی تشکر کنم
این روزا همه چی بهم ریخته
از قیمت خونه و لوازم بگیر تا ......
چای گرون
تاید
گوشت
برنج
جالب اگر آدم به اینا بخواد فکر کنه فقط یه راه براش می مونه اونم مرگه !
اما اگر یه سوال و تحقیق در مورد قیمت قبر و مراسم بکنبن ............
اما به قول یکی از دوستا : تو بمیر بقیش با ما
خدا یا خودت به داد این مردم برس
توی خیابون اگر نگاه کنین همه دل مرده شدن
همه فقط به فکر یه لقمه نونن
حالا به تناسب شکماشون
اگه پیکان سواره به فکر یه لقمه نونه
اگه ماشین خارجی سواره به فکر یه نون واییه
منم به فکر یه آلونک که سرم رو راحت بزارم ...
آرزو های ما هر چقدر کوچک آما گاهی دست نیافتنی ...
|+| نوشته شده توسط س.م . ت در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387  |
 غریبانه شانزدهم ( فکر نون باش که خربزه آبه )
سلام
ببخشید دیر آپ شدم
این روزا بد جوری در گیر پیدا کردن خونه و جابجایی و کارای مراسم عروسی هستم
نفسم بد جوری بند اومده
لازمه از دوست خوبم مجتبی نوریان که توی ایم مدت به فکرم بوده و همچنین جواد نخعی که همیشه زحمت کارای چاپی من روی دوششه و همچنین مدیر خوبم جناب آقای توکلی تشکر کنم
این روزا همه چی بهم ریخته
از قیمت خونه و لوازم بگیر تا ......
چای گرون
تاید
گوشت
برنج
جالب اگر آدم به اینا بخواد فکر کنه فقط یه راه براش می مونه اونم مرگه !
اما اگر یه سوال و تحقیق در مورد قیمت قبر و مراسم بکنبن ............
اما به قول یکی از دوستا : تو بمیر بقیش با ما
خدا یا خودت به داد این مردم برس
توی خیابون اگر نگاه کنین همه دل مرده شدن
همه فقط به فکر یه لقمه نونن
حالا به تناسب شکماشون
اگه پیکان سواره به فکر یه لقمه نونه
اگه ماشین خارجی سواره به فکر یه نون واییه
منم به فکر یه آلونک که سرم رو راحت بزارم ...
آرزو های ما هر چقدر کوچک آما گاهی دست نیافتنی ...
|+| نوشته شده توسط س.م . ت در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387  |
 غریبانه پانزدهم ( رسوایی دل )

سلام

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون هر چی دارم به زمان مراسن عروسی نزدیک تر می شم کارا بیشتر داره توی هم گیر می کنه

از تهیه وام بگیر تا پیدا کردن خونه و .......

خدا یا خودت کمکم کن دارم دیوونه می شم

یکم دست من رو هم بگیر

 < دل بیچاره ی غمگین مخور غم          خدا دارد هوار هر دوی ما >

اینم یه کار دیگه از زمان رسواییمون

.............

دل ما هر جاکه روشد

بس که ساده و بی غل و غش بود ...

رسوا و بی آبرو شد

همه خنديدن به اين دل

دل ما طاقت نياورد

حالا شد آواره و ول

توی هر ميخونه حالا

وقتی که مست شرابه

می ره تو عالم رويا

يادش رفته اون حرفا

ميگه که

باهام می مونن

....

عاشقی عمريه با ماست

حرف امشب و يه شب نيست

عاشقی عمريه با ماست

عمريه عاشق شديم ما

بی اونکه کسی بفهمه

عمريه ساکت شديم ما

بی خيال صحبت رو کم کن

عاشقی حرف يه شب نيست

حرف ه مقاله و شعر

حرفی در نيمه ی شب نيست

بی خيال صحبت رو کم کن

زيادی نرو تو رويا

گمونم مست شرابی

که زدی دل رو به دريا



|+| نوشته شده توسط س.م . ت در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  |
 غریبانه چهاردهم ( یا قدیما ...)

سلام

این میه فلاش بک دیگه به قدیم

این شعر شاید ماله 4 ساله پیش باشه اما فکر می کنم هنوزم تازه است


وقتی باغبونِ غروب ..... ستاره هاشو می شمرد

وقتی به ماهش آب می داد..... خورشيد رو يا خودش می برد

وقتی که اون رنگ غروب ....... که رنگ اين دله منه

می شينه تو ی آسمون ...... شروع اين غمه منه

وقتی ستاره ها با ماه ..... چشمک و بازی می کنن

تا وقتی که ابرا می آن .... با هم آب بازی می کنن

يا وقتی که سحر ميشه ..... خورشيد به جای ماه می آد

ميون اين حجم سکوت ...... فقط صدای آه می آد

توی تموم اين همه ...... اين صدای ساز منه

که با تموم غصه هام ..... هم پای آواز منه

همون زمون تنگ غروب .... جای تو خیلی خاليه

جای وجود ناز تو .............جای نگاهت خاليه

اون وقتی که سحر ميشه ...... اون صدای آه منه

درد شبای زندگيم.........نبودن ماهه منه

حالا ديگه سحر شده .......دوباره روز از نو می آد

فقط يه حرف تکراريه........... اينکه دلم تو رو می خواد


|+| نوشته شده توسط س.م . ت در یکشنبه پنجم خرداد 1387  |
 غریبانه سیزدهم ( نحسی وبلاگ ... )
سلام
این پست بدونه شرحه ..!!!!!!!!
آخه پست 1+12!



|+| نوشته شده توسط س.م . ت در یکشنبه پنجم خرداد 1387  |
 غریبانه دوازدهم ( غریبانه علی.... )
السلام علیک یا ام ابیها

بر حاشیه برگ شقایق بنویسید

                                        گل تاب فشار در و دیوار ندارد



|+| نوشته شده توسط س.م . ت در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
  غریبانه یازدهم ( گریه بر ... )
من شرمندم
گریه شاید تنها کاری باشد که به توان کرد
من شرمندم
متاسم و نمی دونم چه کاری می توان کرد
خدا به داد اونهایی برسه که باید جواب پس بدن
شاید ما هم مقصر باشیم...........
حتما نگاه کنین
اینها از جای دوری نیومدن
این کودکان ساکن روستای درودزن مرودشت از توابع شیراز و استان فارس هستند
آخرین چیزی که نرگس برای خبرگار فارس با اون دستهای کوچیک سوخته نوشت این بود :
 " ای کاش کلاس ما آتش نمی گرفت "
کلاس درس با بخاری نفت سوز  در کشور صادر کننده گاز و کمک کننده به باز سازی عراق  و لبنان و افغانستان و ......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدا یا ما رو ببخش





















|+| نوشته شده توسط س.م . ت در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 غریبانه دهم ( زرنگی.....)
سلام
امروز بعد از چند وقت اومدم تا یه چیز متفاوت بگم
یادتونه توی 2 تا پست قبل یه شعر نوشتم ؟
یکی از ابیاتش این بود :
کاش دلهای پر از پرسش مردم کمتر              غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
واقعا ما چقدر غرق این دنیای واهی شدیم
نمی گم نباید کار کنیم  . نباید زندگی کنیم
نه
اما دیگه وابسته ی دنیا نشیم
یه بچه وقتی توی محل یه چیزی داره مه یکم با وسایل و اسباب بازی های بقیه بچه ها متفاوته دیکه به اونا محل نمی ده و اونا رو آدم حساب نمی کنه
برزگتراش می بینن ولی می گن : بچه است دیگه !!!!
قافل از اینکه خوده این بزرگتر ها هستن که دارن اینا رو به بچه ها یاد میدن
چون خودشون وقتی حتی یه موبایل می خرن دیگه همسایه ایی رو که موبایل نداره رو تحویل نمی گیرن
حالا این موضوع رو برزگتر در نظر بگیرین
بابا به خدا همه ی اینا به یه تاره مو بنده
ما وقتی به یه تاره مو بندیم به چیمون می تونیم بنازیم
به پولمون ؟
همش یه جا می تونه از بین بره !
به زیباییمون ؟
کارش فقط یه تصادفه !
به ماشین و خونه  ؟
خرجش یه زلزله است  !
اصلا کلا یه کلام بابا همه چی می مونه اما خودمون به یه حادثه و مریضی بندیم
پس چرا باید اینقدر برای این دنیای بی درو پیکر جون بکنیم و سر همو کلا بزاریم و مال همو با لا بکشیم
با اینکه به هم فخر بفروشیم ؟
یه چیزی می گم تو رو خدا اول توی جامعه نگا کنین بعدش اگر موافق نبودین برام بنویسین
هر کدوم از ما ایرانی ها فکر می کنه که خودش تنها آدم زرگ این دنیاست و می تونه همه کاری رو بکنه
می گین نه یه بار توی خیابون نگا کنین تا ببینین دلیل این ترافیک ها و راه بندون ها چیه
این فقط یه نمونه کوچیکش بود .
متآسفم
متاسف
یاحق



|+| نوشته شده توسط س.م . ت در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 غریبانه نهم ( از گذشته ها..)

امروز بعد از 2 سال دیدم که وبلاگ قیدیمیم ( LOVESTREET) هنوز پا بر جاست

این متن رو در سال 82 نوشته بودم حالا دوباره اینجا می نویسم تا .....


آهاي كودك آن سوي خيابان

آي كودك آن سوي خيابان كه در تنهايي كوچه و سرماي زمونه ، به ميان تاريك و روشن آينده پا مي گزاري و تكه ناني را سق مي زني …..

خوشا به حالت

نمي دانم آيا به آينده مي انديشي يا نه

نمي دانم خانه داري؟ ، مادر داري ؟ ، پدر داري ؟ يا نه

نمي دانم از كسي ، چيزي يا وقتي مي هراسي يا نه

شايد اكنون كه من مي بينمت فقط به فكر خوردن تكه نان خويش ورساندن خود به خانه ايي !

من به تو قبطه مي خورم

به اين كه مي داني الان بايد چه كني حسرت مي خورم

به آنكه بي خبر از تاريك و روشن كوچه و اتفاقهاي افتاده و نيفتاده در تاريكي انتهاي آن ، با شجاعت جلو مي روي ، حسرت مي خورم .

خوشا به حالت !

آهاي كودك آن سوي خيابان

تازياد دور نشده ايي به من بگو تا بحال دلت كتك خورده است ؟

تا بحال غير از خدا ، كتكهاي سنگين پدر ويا شايد سگهاي ولگرد ، از چيزي ديگري هم ترسيده ايي؟

تا به حال در انديشه ي فرداهاي به چندان دور خود ، ميان آسمان و زمين مانده ايي ؟

تا به حال دلت براي دستهاي سنگين وزبر پدر تنگ شده است ؟

عجب دنيايي داري !!

خوشا به حالت !!!

به روياهاي تو ،

به اينكه صبح را به اضطراب تنبيه معلم از خواب بلند مي شوي و زمان مدرسه را به اميد بازي هاي كودكانه ي زنگهاي تفريح مي گذراني ،

حسرت مي خورم

آي كودك آنسوي خيابان !!!!!

كاش مي توانستيم جايمان را با هم عوض كنيم و من

باز در لحظه لحظه هاي زندگي تو ، گذشته ي خود را بگذرا نم و سر انجام به همين نقطه از زندگي برسم كه ايستاده ام و به تو كه آنسوي خيابان هستي نگاه كنم و حسرت بخورم .

سخن كوتاه

از آن سوي خيابان برايم بگو

حواست كجاست ؟

حشره زير پاي تو نيز به سمت خانه ي خويش مي رود . مراقب باش تامثل روزگار كه ما را زير پاي خود له كرده است ، له اش نكني !!!

آي كودك آن سوي خيابان

تا به حال اميد در تو مرده است ؟

تا به حال شده است كاري را به خاطر كسي انجام دهي اما او براي تو و كارت ارزشي قائل نشود ؟

با توام كودك آن سوي خيابان

خنده هايت مرا در زمان به عقب مي برد

جايي كه ايستاده ايي را خوب به خاطر بسپار همانطور كه من به خاطر سپرده ام .

همان جا كه اكنون تو ايستاده ايي ، روزها قبل ، ماهها يا شايد سالها قبل كس ديگري ايستاده بود و همچون تومي خنديد . اميدوار كننده مي خنديد .

دل من با هر خنده ي او ، همچون تمام وجودم ، مي لرزيد . روزها ازپشت كوهها بيرون آمدند و در پشت ديگر كوهها فرو رفتند ولي او باز هم مي خنديد .

آري كودك خسته ي آن سوي خيابان

تو همانجا ايستاده ايي كه روزي دلم در گرو صاحب آن جا بسيار مي تپيد .

او آن سو مي خنديد ومن اين سو روياهايم را با او مي ساختم .

با خنده هايش مرا به رويا برد و من در رويا ديدم كه به سوي او مي روم و او باز مي خندد .

تا ميانه هاي را ه رفتم و او همچنان ايستاده بود .

صداي مهيب برخورد ماشينهاي سرد و بي روح زندگي با خودم مرا از رويا بيرون آورد .

او همچنان آن طرف بود .

او مي خنديد ولي خنده هايش اميد بخش نبود .

بلكه از ته دل به من و افكارم مي خنديد .

او به من خنديد و با ديگري رفت !!!!!!!

آي كودك آن سوي خيابان براي همين مي پرسم آيا دلت كتك خورده است ؟

خوشا به حالت . به هيچ كدام از اين حرفها فكر نمي كني !

آي كودك آن سوي خيابان

اين را به تو نيز مي گويم

كسي باز مي خندد . ولي اين بار او نيز مي خواهد به اين سوي خيابان بياد .

مي خندد و مي آيد .

من به ميان خيابان آمده ام ولي نه از آمدن او و نه حركت ماشين ها نمي توانم جلوگيري كنم .

تو نمي داني بايد چكنم ؟

كاش تو كودك نبودي و مرا راهنمايي مي كردي !

مي ترسم

از تصادف او با بدي هاي زمانه مي ترسم !

خودم وسط اين خيابا ن مانده ام ولي براي او مي ترسم .

حيف از او ….

كاش خيابانها پر از پلهاي عابر پياده بود

نمي خواهم بروي دستانم پر پر شود .

سخن كوتاه

چقدر را حتي

به خانه ات برو و هيچ وقت از تاريكي هاي انتهاي كوچه نترس !

اگر در باغچه ي خانه ي تان گل سرخ داريد ، يك دانه به ياد دل من و او بچين . از سرماي زمستان برهانش و در آب قرار بده .

هر روز آنرا بو كن تا شايد به اين اميد كه كسي هر روز به او سر مي زند ، زنده بماند و زمستان را بگذراند .

شايد من توان اين را هم نداشته باشم .

آي كودك آن سوي خيابان

خوش باشي .

به سلامت


|+| نوشته شده توسط س.م . ت در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 غربانه هشتم ( این روزها )
سلام
یه کمی شعر براتون می نویسم  از یه شاعره که من اوایل کارهاشو خیلی می پسندیدم
کاش در دهکده عشق فراوانی بود                         توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه به هم لطف می کردیم                         مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش اسم همه ی دخترکان اینجا                            نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها                     دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دلهای پر از پرسش مردم کمتر                          بند این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دلها پره افسانه ی نیما می شد                       و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
مثه حافظ که پر از معجزه و الهام است                       کاش رنگ شب ما هم  کمی عرفانی بود
چقدر شعر نوشتیم برای باران                                  غافل از این دل دیوانه که بارانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم                  راز این شهر همین مصرع پایانی بود
( برگزفته از کتاب مثل هیچ کس اثر مریم حیدر زاده )





|+| نوشته شده توسط س.م . ت در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 غربانه هفتم ( فقط برای تو .... )
بازم سلام
اینبار یه سلام مخصوص برای همراه زندگیم و همسر خوبم
همیشه وقتی ازم می پرسیدی چندتا دوست داری ،؟ یه عدد بزرگ توی ذهنم می اومد ولی وقتی ازم پرسیدی چندتا دوستم داری ؟
گفتم : یکی !!!
می دو نی چرا ؟
چون تمام چیز های خوب دنیا  یکی بیشتر نیست
خدا یکی ... ماه یکی .. خورشید یکی .. مادر یکی ..... پدر یکی ... و تو هم یکی
من تورو فقت یکی دوستت دارم چون یکی هستی و بس

|+| نوشته شده توسط س.م . ت در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 غریبانه ششم ( ارزش آدمی )
سلام
یه روزایی که اولین روز های حضورم در مشهد بود دربدر دنبال خونه می گشتم
یک هفته وقت داشتم تا هم خونه پیدا کنم و هم از کاشمر اسباب کشی کنم و هم آماده رفتن سر کار بشم
قربون امام رضا بشم که همه کارارو خودش درست می کنه
با 500 هزار تومان پول و ماهی 50 هزار تومان دنبال خونه بودم که گیر نمیومد -
سر ظهر 24 تیر ماه ذله گزما پدرم در اومده بود . آخرین بنگاهی رو که رفته بودم گفته بود ساعت 4 بیا تا با صاحب خونه صحبت کنم ببینم آیا به یه آدم توی عقد خونه می ده یا نه
خلاصه اش که نشد و بماند که من تا ساعت 4 زیر آفتابقدم می زدم
و بعد از اون تازه روز از نو روزی از نو
خدا خواست و از یه جایی 500 تایه دیگه هم درست شد
آخرین بنگاه گفت یه معلم هست که گفته زیر زمین رو 1 تومن 75 تومن اجاره می دم . شاید بتونم برات .....
خلاصه درست شد.
طرف از اهالی کاشمر از آب در اومد و تقریبا هم  پدر خانم ما رو می شناخت
می خوام اینو بگم  این بابا و زنش لوازم خونه مجردی مارو که دیدن با خودشون گفتن این از اون بد بخت بیچاره هاست و ....
باور می کنین یا نه حتی جواب سلام م ارو هم درست نمی دادن
چرا که فکر می کردن خوب اونا 4 - 5 ساله که از کاشمر اومدن  مشهد و من تازه اومدم پس اونا کلی از من بالاتر و با کلاس تر اند.!!!!!!!!
6 ماه گذشت و قضیه به همین روال بود.
بعد از 6 ماه بر اثر یک اتفاق آقا تازه فهمید که اصل و نسب خانم و مادر خانم و پدر خانم من کیه و از کجاست و وقتی فهمید که من داماد نوه مرحوم زوارم یادشون افتاد که باید جواب سلام ما رو هم بدن
و وقتی برادر من از تهران با دوستاش اومدن اینجا و از غذا اینا ماشین رفقای برارد من رو هم دیدن گویا مایکم در نزد اینا آدم به حساب اومدیم
چقدر آدما می تونن بند به مال و مقام دنیا باشن
تا دیروز ما آدم نبودیم
اما امروز که فهمید ما داماد این خونواده ایم و بچه تهرانیم و یکم خانوادمون مایه تیله ( در حد معمول ) داره
ما شدیم عزیز
جالبه بدونین در اولین حرکت با یک روش کاملا بچگانه موبالشو نشونمون داد تا ما بفهمیم که اینا موبایل دارن و جالبتر اینکه همشون دیشب پشت پنجره اتاق من داشتن زنگ برای موبایل مادره انتخواب میکردن تا ما بفهمیم اونم امشب موبایل خرید
ارزش آدما به رفتارشونه یا به لوازمشون ؟
 خدا خودش به داد من برسه تا هرچه زودتر از شر این آدما خلاص بشم و برم سر خونه و زندگیم
 


|+| نوشته شده توسط س.م . ت در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  |
 غریبانه پنجم ( زندگی در نعمت )
سلام
امروز مشهد با طراوت بود
بارانی بارانی
سبز سبز
و نعمت از آسمان فرو می ریخت و همه از آن بهره مند
جایی خواندم :
" آنجا که کودک از خدا به خاطر نباریدن باران ناراحت بود ، هیچ فکر نمی کرد که خداوند به فکر کفش های سوراخ و جای خواب نمور اوست "
شما اگر جای خدا بودید چه می کردید
این همه نعمت
به یکی فرا تر از این ها داده ( نعمات دنیایی )
من ماشین ندارم  و از باران بدون ماشین لذت می برم
اما نگران آن پیر زن فرتوتی هستم که در کنار لذت بردن از این نعمت خدا دادی زجر تحمل پاشیده شدن آب و گل ماشینهای آدمهای بی فکری را که غرق در نعمت و بی خیال از حال پیاده ، از سواره بودنشان لذت می برند ، با خود حمل میکند.
کاش کمی با هم مهربانتر بودیم و .....
یا حق


 
|+| نوشته شده توسط س.م . ت در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  |
 غریبانه چهارم (هدف)
 
|+| نوشته شده توسط س.م . ت در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا